بی طاقت و بی قرار بودن، با من با عشق، دلِ تو را ربودن با من آن برقِ نگاهِ عاشقانه با توشعر و غزلی تازه سرودن با مناین لحنِ خوش و کلامِ نافذ با تویک عمر به صحبتت نشستن با مناز باغِ غزل، ترانه چیدن با تومانند شکوفه سرشکفتن با مندل بردن و جان اسیر کردن با تو تا آخرِ راه سَر سپردن با من
بر دست گرفتیم دلِ شُعله وَری را با خنده خریدیم به جان، هر خطری را اندیشه ی پرواز فقط در سرمان هست هرچند ندادند به ما بال و پَری را بُن بَست ترین نقطه ی عالم دلِ ما بوداین کوچه ندیده ست به خود رهگذری راگفتی که بیایم به سراغِ دلِ تنگت گشتیم و ندیدیم بر این خانه دری رامن شاعر
آمدرمضانسفره ی دل باز کنیم گُلبانگِ دعا به سویش ابراز کنیمایامِ مناجات و ثَنا آمده استتا عَرش خدا دوباره پرواز کنیم تبریک به اهل معرفت باید گفتفَرخُنده شویم و خنده آغاز کنیمهنگامِ سَحَر، به وقتِ افطار و نماز گوشِ دل خود مَحرَم این راز کنیم:جز آب و غذا، کِبر و حَسَد هم ممنوعغیبت نکنیم و عشق اِحرا